مناجات شب جمعه ای با سیدالشهدا علیهالسلام
چه خوش است معصیت را دهم آنچنان طلاقی که نـسیم رحـمـتت با گـذرم کـند تـلاقـی پُر از آه و شرمسارم که نداشت نامۀ من به قـیـاس با مـطیـعانِ سرایت انـطـباقی سر غفلت از معاد و سر خدعههای نفسم شدهام اسیر و حـیران، به میان باتـلاقی همه بوده از عطایت، شدهام مقیم این در نه که خود رسیده باشم، نه که بوده اتفاقی سر کوی تو میارزد به بهـای کل عالم چه ظریف گفته در شعرِ خود اینچنین عراقی: "همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت" به امید یک نگاهی، نه به شوق ارتزاقی دل خویش را سپردم ز ازل به نورِ اعظم همه زائلند جز او، علی است حی و باقی دو جهان، مرا کفایت کند اینچنین تفضل قدحی شرابِ انگورِ نجف ز دست ساقی به حسین و کربلایش برسان سلام ما را که برای وصل دلبر، به دل است اشتیاقی چه خوش است مرقدش را سحری طواف کردن چه خوش است شبنشینی به میانۀ رواقی سرِ ذبح او خـبیثان، همگی وفاق کردند اثر حـرام خوردن، شده اینچـنین وفـاقی به عصا و تیغ و خنجر، به عمود و سنگ و نیزه به تنش زدند ضربه، به ستم به هر سیاقی چه گذشت بر حسین و بدنش که جای سالم به کفاف بوسهای هم به تنش نماند باقی |